
10
اردیبهشت
مطلب: شعری از حسین پناهی
..و حالا درست شده ام
قهرمان کتابی که فقط صفحه آخرش مانده!
با همان احساس والا!
بند کفش ها را محکم بسته ام
و با همه هوش حواسم می روم…
تا یاد بگیرم و یاد بدهم!
بی هیچ چشم داشتی از کسی !
مردان همه برادرانم
زنان همه خواهرانم
و پیرتر ها
مادران و نیاکان با اعتمادم
و کوچکتر ها
بزرگان فرداهای روشن وطنم ایران!
ایرانی که از همه به خدا نزدیک تر است!
ایران تهمینه و اوستا
و وفادارترین یاران همیشگی عدالت و ایثار…
در هر هیئت
ساکن در هر جغرافیایی!
دعا می کنم این کوره راه
مرا به آرمان شهر برساند!
شهر سلام و سادگی فقر!
جزیره گم شده یی که در آن
عزیزترین انگیزه های زندگی جا مانده اند!
چیزی عزیز تر از نان!
چیزی عزیز تر از کفش و کلاه!
چیزی فراتر از این همه قیل و قال!
و ریاضیات نافرجام داشتن ها و نداشتن ها…
کفش می شوم به پای هر برهنه ای!
فانوس می شوم در شب هر رهگذری!
وجودم را در سه رنگ تجزیه می کنم و
تا هر رنگم را به رنگی از پرچم وطنم آمیخته کنم
سبز نشاطم برای اولی
سفید آرامشم برای دومی
و سرخی جانم برای سومی….
(حسین پناهی – کتاب سالهاست که مرده ام )
قهرمان کتابی که فقط صفحه آخرش مانده!
با همان احساس والا!
بند کفش ها را محکم بسته ام
و با همه هوش حواسم می روم…
تا یاد بگیرم و یاد بدهم!
بی هیچ چشم داشتی از کسی !
مردان همه برادرانم
زنان همه خواهرانم
و پیرتر ها
مادران و نیاکان با اعتمادم
و کوچکتر ها
بزرگان فرداهای روشن وطنم ایران!
ایرانی که از همه به خدا نزدیک تر است!
ایران تهمینه و اوستا
و وفادارترین یاران همیشگی عدالت و ایثار…
در هر هیئت
ساکن در هر جغرافیایی!
دعا می کنم این کوره راه
مرا به آرمان شهر برساند!
شهر سلام و سادگی فقر!
جزیره گم شده یی که در آن
عزیزترین انگیزه های زندگی جا مانده اند!
چیزی عزیز تر از نان!
چیزی عزیز تر از کفش و کلاه!
چیزی فراتر از این همه قیل و قال!
و ریاضیات نافرجام داشتن ها و نداشتن ها…
کفش می شوم به پای هر برهنه ای!
فانوس می شوم در شب هر رهگذری!
وجودم را در سه رنگ تجزیه می کنم و
تا هر رنگم را به رنگی از پرچم وطنم آمیخته کنم
سبز نشاطم برای اولی
سفید آرامشم برای دومی
و سرخی جانم برای سومی….
(حسین پناهی – کتاب سالهاست که مرده ام )
0 دیدگاه