آیا خواستن توانستن است؟
21
اردیبهشت

مطلب: آیا خواستن توانستن است؟

آیا خواستن توانستن است؟

یادداشت هفتگی هاشم راعی مشاور و مدرس مدیریت
خواستن توانستن است، و اگر نیت خدایی باشد خواستن رسیدن خواهد بود..
خیلی وقتها برایم پیش آمده که پای صحبت دوستانی بنشینم که به تقدیر گرایی بیشتر از اختیاری که هر یک از ما برای تغییر سکان زندگیمان داریم معتقد باشند. همین افراد اگر بخواهند از خیابان عبور کنند کمی مکث کرده و بعد از اطمینان یافتن از نبود خطر، از خیابان گذر می کنند. یعنی نا خود آگاه معتقدند که بودن و یا نبودنشان، به خودشان و تصمیمی که در آن لحظه میگیرند بستگی دارد.
مطلب زیر خاطره ای است از سالهای قبل، زمانی که در شرکت ایران خودرو مشغول به کار بودم و یکی از بهترین تجربیات من در آن سالها همین اتفاق وملاقات بود. به نوعی شاهدی زنده است از اینکه خواستن توانستن است و اگر نیت خیر باشد خواستن رسیدن خواهد بود..
مرور یک خاطره:
چند روزی بود که در بین همکاران و بچه های خط تولید خبر حضور یک دانشجوی کار آموز مسن! دهان به دهان می چرخید. تا آن زمان سابقه نداشت کار آموزی با آن سن و سال داشته باشیم. مشتاق بودم هرچه زودتر به بخشی که ایشان در آنجا مشغول به کار بود رفته و به بهانه ای در صحبت را با او باز کنم. برایم خیلی جالب و متفاوت بود. اینکه شخصی در سن حدود 50 سالگی در رشته ی مهندسی مکانیک ادامه تحصیل بدهد.
به داخل خط تولید رفتم. از دور می شد ایشان را تشخیص داد. هم بخاطر لباس مخصوص کارآموزی که به تن داشت و هم موهای جو گندمی که نشانه ای بود از میان سالی! چهره ی آفتاب خورده و سرد و گرم چشیده ای داشت و پر توان و با انگیزه مشغول کار با بچه های خط بود.
جلو رفتم و خودم را معرفی کردم.با روی خوش پاسخ داد و خودش را اینطور معرفی کرد” احمد احمدی دانشجوی ترم آخر مهندسی مکانیک و متولد 1338″
نمی دانم چه چیزی باعث شد که خیلی زود با هم صمیمی شدیم. انگار از آن دوستیهای عمیق قلبی بود که فقط منتظر رونمایی و یادآوری طرفین بود و بعد از آن کلی گفتیم و شنیدیم.
وقتی از علت و انگیزه اش برای ادامه تحصیل آنهم در این سن و سال پرسیدم اینطور جواب داد:
” اول نظري را در سال 1355 خوانده بودم . به لحاظ مشكلات مادي و سر پرستي مادر ، دو خواهر و سه برادر از درس خواندن باز ماندم . با لطف پروردگار ،همراه باپشتكار وزحمت زياد توانستم براي آنها زندگي مستقلي فراهم كنم . و به زندگي خود نيز سر وساماني بدهم . وخدمت مقدس سربازي را نيز در زمان جنگ وداشتن سه فرزند به پايان برسانم هيچ وقت گمان نميكردم روزي برسد كه بتوانم ادامه تحصيل بدهم . ديگر تمام آرزوهاي بر باد رفته را در وجود فرزند بزرگم (علي)ميديدم كه او بتواند درس بخواند وبه آنچه كه من دست نيافته بودم او دست پيدا كند . اما او متاسفانه به درس علاقه نشان نميداد تا اينكه به سربازي رفت با خود گفتم درزمان خدمت او قدر درس خواندن را بيشتر ميداند لذا صبر كردم تا خدمتش تمام شد دو يا سه روز از خدمتش گذشته بود كه به او گفتم علي جان ، سربازي موقعيت خوبي است تا انسان قدر درس خواندن را بداند پس بيا تا من زنده هستم برو دنبال درس خواندن تا مشكلات من را در آينده نداشته باشي. حاضرم تمام مخارج ازدواج ،هزينه تحصيل و ديگر هزينه هاي زندگي تورا تامين كنم و فقط تو درس بخوان . او از من فرصت خواست تا كمي فكر كند اما بعداز چند روز گفت كه هيچ علاقه اي به درس خواندن ندارد . اينجا بود كه ديدم تمام دلبستگي هايم سرابي بيش نبود خواستم اورا از راه ديگري وادار به ادامه تحصيل كنم لذا به او گفتم اگر تو درس نخواني من دنبال درس خواندن ميروم و تو بايد در مغازه كار كني انگار منتظر شنيدن اين حرف بود با خنده گفت شما برويد درس بخوانيد من كار ميكنم. اعتراف میکنم بعد از شنیدن این حرف جا خوردم و خیلی به مذاقم خوش نیامد اما حق با او بود. اغلب پدر و مادرها به بچه ها توصیه هایی می کنند که خودشان در عمل به آن موضوع خیلی اسرار نداشته و یا استعداد و توانمندی ندارند.
باید به او ثابت می کردم که به حرفی که زدم باور دارم و حاضرم که اثباتش کنم. سنگ بزرگی برداشته بودم وهنوز مردد از اینکه آیا قادر خواهم بود این سنگ را به هدف بزنم یا نه! کاش مثل همه پدر و مادرها که وقتی در این جور موقعیت ها گیر می افتند، فرافکنی می کردم و آسمان و ریسمان به هم می دوختم و به نوعی از موقعیت پیش آمده فرار می کردم.اما نه..
شاید حرف او برای من یک پیام بود و او وسیله ای شده بود برای گفتن این پیام.. می دانستم که مسوولیت و راه سختی را در پیش دارم. ولی باور داشتم که برای برداشتن یک کوه هم باید از سنگ ریزه های جلوی پا شروع کرد و هر چیزی با لطف و عنایت خدا، ممکن خواهد بود.
در يك آن ديدم انگار خداوند متعال ميخواهد خودم در اين راه كوشا باشم .براي پيگيري ادامه تحصيل در رمضان سال1384 وارد دبيرستان بزرگسالان شدم كه فقط جمعه ها تدريس داشت بهمن 1385با معدل 18 بدون كنكور وارد دانشگاه آزاد مشهد ( دانشكده فني مهندسي ) شدم در دوره كارداني يكبار نفر اول گروه مكانيك خودرو شدم در زمستان سال 1387در حالي كه امتحانات ميان ترم ميدادم كنكور كارشناسي شركت كردم و در همان دانشگاه قبول شدم ودر سال 1389 با پايان يافتن كارآموزي در ايران خودرو موفق به اخذ مدرك مهندسي تكنولوژي مكانيك خودرو در تير ماه 1390 شدم..”
از این ملاقات سالها می گذرد و من خیلی وقتها داستان واقعی زندگی مهندس احمدی را برای خودم و خیلی از دوستانی که از اوضاع و احوال و تقدیر وسرنوشت گله مندند نقل میکنم. در خلال برخی دوره های آموزشی که برگزار میکنم، تصویری از مهندس احمدی که حالا 54 سال سن دارد را نشان می دهم و تاکید میکنم که :
سرنوشت را میتوان از سر نوشت.. فقط باید جوهرش از نیت خیر مایه بگیرد و بر لوح دل نوشته شود..